داوود صمدى آملى
86
شرح نهاية الحكمة ( فارسى )
الواسع الانساني . پس مىتوانيم بگوييم : موضوع فلسفه حقيقت وجود است منتهى به مقدار سعهء وجودى هر شخصى . بنابراين فلسفهء هر فيلسوفى به مقدار سعهء وجودى و معرفت شهودى خود آن فيلسوف است . حال چه كسى مىتواند فيلسوف كامل باشد ؟ آنكه فلسفهاش فلسفه كامل است چه كسى فلسفهاش كامل است ؟ همانى كه وجود را به نهايت وسع انسانى شناخته باشد . و آن كيست ؟ او انسان كامل ، حجة اللّه و خليفة اللّه است . پس وجود به مقدار شهود شاهد ، مشهود است نه بما هو وجود ، و لذا موضوع فلسفه حقيقت وجود است البته به آن مقدار كه ما آن را مىفهميم . اما حكمت متعاليه آن است كه انسان موجود بما هو موجود را بيابد . زيرا انسان قابليت رسيدن تا مقام ذات را دارد و چون مىبيند كه نمىتواند آن ذات را پايين بياورد و ذات را خودش كند ، لذا خودش بالا مىرود و او مىشود و بدين ترتيب در عرفان مقام فنا مطرح مىشود . آقاى عارف مىگويد : تا هركجا كه مىتوانم به طرف وجود مىروم و آن را بدست مىآورم . حكيم مشاء چون در محدودهء عقل است و به مقام لايقفى راه پيدا نكرده ، مىگويد : ما به مقدار وسع انسانى خودمان او را مىيابيم و چون محدوديم نمىتوانيم او را آنگونه كه هست بيابيم . اما عارف معتقد است طاقت بشرى داراى مقام لايقفى است ، لذا نفس ناطقه انسانى در مقام قابليت خود در هيچ حدى توقف ندارد ، در نتيجه او مىتواند موضوع عرفان را موجود بما هو موجود يعنى وجود آنگونه كه هست بيابد و خودش او بشود . مرا تا جان بود در تن بكوشم * كه تا از جام او يك جرعه نوشم بنابراين نتيجه مىگيريم كه دايرهء شمولى عرفان حقه گستردهتر از دايرهء فلسفه مشاء است . فافهم !